💫لالایی گهواره گمشده تمدن
✍️ . . . ایرج بهرام نژاد
بشر از بدو پیدایش تا به امروز مدام محتاج کلمات و واژههایی بوده است تا بندر در هم ریخته سلولهای عصبیاش را به ساحل آرامش رهنمون شود و همین نیاز او را وادار کرد تا کلام را جلا داده و با اشعاری دلنشین آمیخته و آواز کند و این معجزه یعنی آواز کلام بر روان بشر چنان تاثیری دارد که با هیچ علم و فنی قابل کنکاش و جراحی نیست کلامی که از دهان شگفت انگیزترین موجود هستی و والاترین خلقت پرودگار یعنی زن میلاد مییابد
🔹موجودی خالق ، ترانهای بیپایان و شعری بیانتهاست و کلامی بنام لالایی که گویی سحرانگیزترین جادوی حهان است ترانهوار از لبان او مترنم شده و شعلههای مهربانی و عاطفه را در نهاد کودک به ودیعه میگذارد.
آری لالایی این گهواره گمشدهی تمدن امروز در هالهای از بهت و ناباوری گویی در رستاخیز انسانی گم شده و سرچشمههای جوشان آن بر لبان زنان این عصر در انجمادی بی پایان به صلیب کشیده شده است
در عصر فضاپیماهای غول پیکر، در روزهای تدفین عاطفه و در شبنامههای اندیشه انسان امروز آنچه هنوز هم خلا بزرگی است.
مرگ لالایی در نینی چشمان فرشتههای آسمانی در عصر مادران تکنولوژی
مبشر کودکانی خواهد بود که الفبای مهربانی را با در ضربالمثلهای دیرین در خاطرات پیران قوم و در لابلای کتابهای قصهها باید به جستجو بنشینند
🔹راستی چرا چنین شد؟
چرا نسل عصر رباتهای دلقک با این تراتههای مهربانی قهرند؟
چرا زنان امروز پیراهن لالایی را در چمدان خاطرات مادر بزرگها پنهان کرده و جسارت اوازش را ندارند؟!
چه نازنین روزهایی بود که در کوچه پس کوچههای سنندج از پنجره نیمه باز خانهای صدای دلنشین قصه دلتنگی عشق و دلدادگی را در گوش دلنبدش چونان نوای باران در کویر میبارانید یا کمی آنسوتر در خانهای گلین از گوشهی باز هواکش نوای مادر بزرگ قصهی ما بود که از رشادت، بزرگی، وطن پرستی، غیرت و مردانگی اجدادش با طراوتی مادرانه حماسه خوانی کرده و روح و روان کودکان آن عصر را با این واژههای
ارزشی آشنا کرده و به او به گاه شیر دادن میآموخت، زندگی تنها خوردن و آشامیدن و ازدیاد نسل نیست. عشق، مهربانی، عاطفه، جسارت، لوطیگری و حرمت میوههای باغ زندگی هستند، از این رو آنچه که امروز ما به انها افتخار کرده و نامشان را به بزرگی یاد میکنیم میوههای عصر لالایی و معرفتند، اگر به تقویم پنحاه سال گذشته نظری گذار بیندازیم پی خواهیم برد که در پنجاه بهار گذشته شکوفههای نامدار چه نادر و کمیابند و فصلهایش بیشتر زمستانی و منجمد بوده است. چرا باید فقط به مشاهیر پنجاه شصت سال گذشته ببالیم آیا آنها خاکی نبودند؟ چرا دیگر از ظهور و میلاد بزرگان خبری نیست؟ آیا آنها عاشقانه زیستند و ما در نمایش عشق بازیگران اجیر شده هستیم تا ادای عاشق را بر صحنه زندگی بازی کنیم
🔹آیا گمشدن لالایی مادرانه در ترانههای بانوان این عصر میتواند عامل این بیمهری باشد؟ در عصری که برادر با برادر در ستیز و قبیله بیمعنا و همخونی قصهی فراموش شدهی لای روزنامههایی است مچاله شده که فاتحهاش را خواندهاند
آنچه روحم را آزار میدهد غربتی است که نسلهای آینده در قاب خاطرات باید به دنبال عاطفه و مهربانی و همخونی روزها را خمیاز بکشند.
امید دستانی میلاد یابد تا این گهواره گمشده دلنشین لالایی را به حرکت در آورده و کودکان فردا با تبسمی از عاطفه در لالایی مادران خویش بیاموزند، آنچه را که عاری از کینه و عداوت است
به امید آن روز؛
لالا، گل پونه، دنیا این جور نمیمونه . . .
- هزینههای جنجالی «جشن باران رحمت» در شهرداری سقز؛ بادکنکهای چندصد میلیونی و دفنوازی میلیاردی - اسفند ۷, ۱۴۰۴
- لالایی گهواره گمشده تمدن - آبان ۲۸, ۱۴۰۴
- پارک لاله سقز؛ لکه ننگ مدیریت شهری و انتظامی - آبان ۱۲, ۱۴۰۴