شلوار شش جیب داش سالی و گوشی پزشکی دکتر کامبیز

شلوار شش جیب داش سالی و گوشی پزشکی دکتر کامبیز

اصلا به این فکر کرده اید یکی از همین به قول شما ارازل، را زیر نظر بگیرید و صفر تا صد زندگیش را زیر و رو کنید و ببینید که مقدار خوشی هایش چقدر بوده که قتاله به دست می گیرد و به قول خودشان روی مردم خط می اندازد؟ شلوار شش جیب داش سالی

گزارشگر باشگاه خبرنگاران، می توانستی به جای پرسیدن چرا این کار را کردی و مسخره کردن و تتوی پشت پلک آن بدبخت مادر مُرده را به دوربین بکشی، از او بپرسی، چگونه زندگی کرده ای، آنوقت می دانستی اگر شرایط تو و او یکسان بود و شرایط هردوی شما با دکتر کامبیز که بیشتر روزهایش را در اکسفورد انگلیس در حال تدریس است و وقتی دلش برای عالی قاپو و صدای یورتمه پای اسب و زیرینگ زیرینگ کالسکه و تق تق بازار مسگرها تنگ می شود، یک چمدان دلار بر می دارد و میاید تا هوای وطن را استنشاق کند، یکی بود چه می شد؟
دُکی آنقدر پوست صورتش لطیف و لبهایش قرمز و سفیدی چشم هایش شفاف است انگار توی عمرش حتی کنارش با صدای بلند عطسه نکرده اند. شلوار شش جیب داش سالی
همان بغلها، دو خیابان آنطرفتر از جایی که با نامزدش در حال لذت بردن از نوستالژی های ایرانی پس از شش ماه دوری از وطن است، جوان ۳۲ ساله ای به نام داش سالی روی موتور سیکلتش نشسته و منتظر دوستش است که برای خریدن تنباکوی قلیان به مغازه سر خیابان رفته، داش سالی چشمش را روی پورشه آقای دکتر سنجاق کرده و می گوید؛ نامردا کوفتتون بشه، آخه اگه بابای منم حلاج نبود و پتو و تشک زیر و روی شمارو پنبه نمیزد، الان باس یه ماشین این مدلیم زیر پای من بود، بی شرفا تو این مملکت همه چی مال شماهاست، الان سعید بیاد میگم یه نیش چاقو بکشه رو بغل درای پورشه خوشگلت که بعدِ حال کردن و پول خرج کردنتون یه دم حالت تهوعم بخونی که نومزدت زیر کفش پاشنه بلندشو بذاره رو استفراغت. شلوار شش جیب داش سالی

بیایید به پرده خوب داستان برویم و فیلم را به عقب برگردانیم.

سالی و سعید در همان مدرسه کودکی دکتر کامبیز در حال درس خواندن هستند، مامان هایشان قبل از پایان کلاس ها، جلوی مدرسه داخل ماشین منتظر بچه ها هستند یعنی بچه ها حتی به مدت چند دقیقه نمی توانند بدون حضور والدین توی کوچه مدرسه بازی کنند یا تنها باشند.
سر راه به مامان یادآوری می کنند که قرار بود برایم شلوار گرمکن بخری و به مغازه لوازم ورزشی می روند و پس از خرید، توی ماشین مامان زیر گرمای بخاری ماشین، به خانه می رسند و با سورپرایز غذای ظهر روبرو می شوند، آخه به لازانیا علاقه خاصی دارند و چهارشنبه ها ناهار لازانیا دارند،
شام هم طبق معمول به رستوران نارنجستان می روند و از سلف سرویس رستوران، هر غذایی دلشان بخواهد می کشند.

راستی قرار است با خانواده دختر خاله آیدا برای تعطیلات عید، همگی به سنپترزبورک بروند، تابستان ایتالیا زیاد بهشان حال نداد چون یه جورایی شبیه ایران است با این تفاوت که پوشش لباس آزاد است، بابا قول داده کادوی جشن تولد برایشان ماشین شارژی بخرد، همانجا توی حیاط هم که جا برای بازی کردن زیاد است.
خدا را شکر بچه ها در آرامش خاصی در حال بزرگ شدن هستند.

امروز پس از ۳۲ سال، کامبیز با آیدا به عالی قاپو آمده، سالی با سولیناز به باغ پرندگان رفته و سعید هم که طبق معمول بدون رها آب نمی خورد و سر پل خاجو در حال پرت کردن غذا برای مراغابی ها هستند.
کامبیز و سعید پزشک هستند و سالی هم روانشناس است.

یک لحظه! به صحنه غُل و زنجیر پای سعید و سالی توی راهرو پلیس امنیت برگردید، خوب به زنجیرها نگاه کنید.
خدایی این غُل و زنجیر باید پای سعید و سالی باشد یا وزیرزاده انگلیس نشین؟!

منصور شیخی

همچنین ببینید

مدیریت اداره‌ی راه و شهرسازی سقز، کماکان لنگ می‌زند

مدیریت اداره‌ی راه و شهرسازی سقز، کماکان لنگ می‌زند

مدیریت اداره‌ی راه و شهرسازی سقز، کماکان لنگ می‌زند . . . بهنام نیک سرشت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *