🔵 خردمند رهگذر، افکارم را صیقل داد . . !
✍ اسماعیل صادقی
🔹صبحهای پارک مولوی کورد، بسان تبعیدگاهی آرام در میانهی هیاهوی شهر است. اینجا مرزی نامرئی میان شتابِ جهان مدرن و مکثِ جهان قدیم کشیده شده. سکوت نسبی و آواز چرخکی پرندگان، بر غوغای فلزی خیابانهای اطراف غلبه میکنند؛ لذتی کوتاه و موقتی، اما برای دل دردمند همان دارویی است که گاه میتواند ادامهی حیات باشد.
من، به رسم هر روز، پناهندهی این سکوت شدم. نشستم و چون سالکی درونگرا، در ژرفای اندیشهام سیر میکردم. خلوت با خود، تراپی دیرینهایست که هیچ روانشناسی هنوز نسخهای شبیهتر به آن نپیچیده است.
🔹در همان غرقاب اندیشه بودم که صدا آمد. صدایی مردانه، خشدار و پرطنین، شبیه ترکخوردگی یک گرامافون قدیمی. حریمی که برای تنهایی خود ساخته بودم فرو ریخت. سر بلند کردم و دیدم: پیرمردی از نسلی رهاشده در غبار قرن. سیمایش مرا به یاد روزنامههای کاهی با تیترهای درشت، کتابهای ممنوعهی پشت ویترینهای غبارگرفته، و رادیوهایی انداخت که شبها زیر پتو برای خودشان تاریخ میخواندند.
🔹قامت خمیدهاش حکایت از سالهایی داشت که در برابر طوفان مدرنیته ایستاده بود. گویی از آن طایفهی آخرین بازماندگان است؛ نسلی که با قامتهای شکسته، هنوز در برابر موج نسخههای تازه بهروزشدهی تکنولوژیِ کاپیتالیسم ایستادگی میکند. گفت: «سایهی نیمکت را با من قسمت کن.» و من، بیآنکه بخواهم، شاگردی شدم در محضر سقراطی ناشناس!
🔹گفتوگوی ما از زمین تا آسمان رفت. از سیاست جهانی تا کرونا، از فرار مادورو تا گرانی نان. از تاریخچهی خیانت شوروی تا زخمی که درمانش روزگاری جرم بود. او نه تحلیل میکرد، نه شرح؛ بیشتر چونان مانفیستی بود که هر جملهاش حکم سطری حکاکیشده بر سنگ داشت. بیوقفه میگفت، بیآنکه مجال دهد پاسخ دهم.
و ناگهان، به نقطهای رسید که قلب مرا نشانه گرفت: زبان. پرسید:
«اگر تو کوردی، و مخاطبت کورد است، چرا به کوردی نمینویسی؟ چرا زبان مادریات را به انبار تاریک تاریخ میفرستی؟ مگر نه اینکه هر رسانهی شما یک گور دستهجمعی برای واژههای کوردی است؟ شما میخواهید جهان را اصلاح کنید، اما نخست خودتان را تبعید میکنید. چرا اصلاح را از درون خویش آغاز نمیکنید؟»
🔹این پرسش، ضربهای بود که همچون سنگی، سیب اندیشهام را از شاخه فروانداخت. به خود گفتم: چرا من کورد، با گوش کوردی میشنوم، با قلب کوردی حس میکنم، اما به فارسی مینویسم؟ چرا نقدمان به زبان مادری جاری میشود، اما نوشتارمان از آن میگریزد؟ آیا این فقط انتخابی فردیست، یا جبر عرفی و ساختاری پنهان ما را وادار کرده است؟
🔹پیرمرد، پس از افشاندن این پرسشها، آرام برخاست. هیچ اصراری به ماندن نداشت. آمده بود تا بیندازد و برود؛ همانند چریکی که تنها مأموریتش طرح مسئله است، نه پاسخ دادن به آن. با سکوتی فلسفی، چون فیلسوفی که درس را نیمهتمام رها کند تا شاگرد در خلأ خود بیندیشد، ناپدید شد.
🔹من ماندم و اندیشهای که همچون زخم، تازه سر باز کرده بود. خلوت پیشین دیگر بازنگشت؛ حالا نیمکت برایم کلاس درس شده بود. پرسشهایش مثل سایه، دنبالم میکردند. درست در همان دم، نگهبان پارک شلنگ آب را باز کرد و چمنهای نیمهجان پارک را آبیاری کرد. چه استعارهای پرمعنا: واژههای زبان مادریام تشنه و رو به خشکی، و من تماشاگر آبیاری چمنهایی که به چشم، سبزتر از حقیقت به نظر میرسیدند.
🔹از جایم برخاستم و رفتم، اما صدای پیرمرد هنوز در ذهنم تکرار میشد. گویی او، همان رهگذر اندیشمند بود که آمده بود نه برای همنشینی، بلکه برای انداختن تکهای آتش در کورهی خاموش اندیشهام. و من، ناگزیر، باید با این آتش به خانه برگردم.
- نقدی بر بیستمین دورهی جشنواره تئاتر کوردی سقز - آذر ۲۴, ۱۴۰۴
- توهم فهم؛ تهدید جدی هوش مصنوعی در مواجه با پرسشگری بشر - آذر ۱, ۱۴۰۴
- زیویه، ثبت جهانیِ یک زخم کهنه - آبان ۲۵, ۱۴۰۴