هفت سی سی به بیمار، سه سی سی به خودم

هفت سی سی به بیمار، سه سی سی به خودم

منصور شیخی هفت سی سی به بیمار، سه سی سی به خودم

وارد مغازه شد و رانی را از یخچال بیرون آورد و باز کرد و به دست بچه ای که با او بود داد و گفت؛ کوفتت کن
موهای طلایی شلخته و آرایش تقریبا نامنظم، کیفش را از بغل به جلو آورد و دستش را توی کیف کرد و کیف کوچک دیگری را بیرون آورد، همزمان یک پایپ شیشه ای( مخصوص مصرف مواد مخدر شیشه ) با کیفش بیرون آمد و روی میز افتاد و قل قل خوران جلو پای مغازدار افتاد و شکست.
گفت؛ ببخشید، جارو دارید جمعش کنم.
مغازه دار گفت؛ خودم جمع می کنم.

مشخص بود شوک بدی از این اتفاق به او وارد شده، رنگش پرید، زیاد هول نشده بود ولی بچه را جوری بغل کرد که رانی را روی لباسش ریخت، چشمهایش را زاق کرد و از بغل به من نگاهی کرد و با روسری افتاده از مغازه بیرون رفت.
پا را که از پله دوم روی زمین گذاشت، کنترلش را از دست داد و زمین خورد، سریع دست چپش را روی زمین گذاشت و بلند شد، پریدم بیرون و پسرش را از بغلش گرفتم، کیفش را برداشت و بریده بریده گفت؛ ممنون از کمکتون.
هر دو دستش را به علامت تحویل بچه، روبرویم گرفت، آرام تحویلش دادم و گفتم؛ فکر می کنم خوب نیستید، بذارید براتون تاکسی بگیرم.
گفت؛ نه چیزیم نیست فشارم افتاده.
بچه بیچاره نمی دانست باید گریه کند یا از ترس مادر ساکت باشد و به این اتفاق واکنشی نشان ندهد، چنان با تمنا من را نگاه می کرد انگار می خواهد چیزی بگوید و نمی تواند.
بدون اینکه من چیزی بگویم گفت؛ فکر می کنید من کیم، یا نکنه فکر کردید گدایی چیزی هستم. هفت سی سی به بیمار، سه سی سی به خودم
گفتم؛ نخیر من هیچ فکری در مورد شما نمی کنم و فقط خواستم به خاطر بچتون کمکتون کرده باشم، فقط شما چرا، پایپ و مواد و . . .
آهی کشید و گفت؛ ای آقا، ناسلامتی من تکنسین اتاق عملم.
جا خوردم، منتظر جمله بعدی نشدم، گفتم؛ تکنسین اتاق عمل و مصرف شیشه؟
کجایی هستید؟ کدوم بیمارستانید؟

به مغازه نگاهی انداخت و گفت؛ بیاید اینورتر
چند قدمی از مغازه دور شدیم
گفت؛ من دیگه سرکار نمیرم
گفتم؛ چرا؟
گفت؛ به خاطر مصرف.
گفتم؛ مگه سر کار می کشیدید؟
گفت؛ من تکنسین هوشبریِ ( بی هوشی ) اتاق عمل هستم، می دونی مورفین چیه؟
گفتم؛ بله به مریضایی که تحمل درد رو ندارن تزریق می کنن.
گفت؛ بعضی از مریضا رو که عمل می کردیم بهشون مرفین تزریق می کردیم، اولین بار از ده سی سی هفت سی سی به بیمار زدم و سه سی سی هم ورداشتم برا خودم و بعدا سر فرصت به خودم تزریق کردم.
دومین و سومین و همینطور ادامه دادم، اوایل فوق العاده بود و هم از کارم لذت می بردم هم از پول و زندگی، زندگی با مرفین چیز تازه ای بود.
روزگار به همین منوال می گذشت، واقعا احساسی رو تجربه می کردم که هیچ وقت تو زندگیم نداشتم.
گفتم؛ چه جوری شد این موضوع به سرت زد، نترسیدی یه روزی معتادت کنه؟
گفت؛ سه سال توی بیمارستانی در ارومیه بودم، گاهی وقتا عمل هامون به چندین ساعت پر مشقت می رسید، یکی از پزشک ها با بقیه فرق داشت، همه وسطای عمل خسته می شدن و انرژیشون پایین میومد ولی اون همیشه سرحال بود و وقت عمل هم مدام می خندید و جُک می گفت، تا اینکه یه روز قبل از عمل خیلی اتفاقی وقتی توی اتاق رختکن بود از گوشه پنجره دیدم که داره به خودش آمپول تزریق میکنه و حسب تجربه و دیدن شیشه آمپول، متوجه شدم در حال تزریق مرفینه، این بود که با دیدن این تصویر کل ماجرای سرحال بودن آقای دکتر رو حین عمل متوجه شدم و چون به این آمپول دسترسی داشتم شروع به جیره بندی اون بین خودم و مریضا کردم.

گفتم؛ پس احتمالا متوجه این موضوع شدن و اخراجت کردن.
گفت؛ بله دقیقا وقتی مثل آقای دکتر در حال تزریق بودم مسئول شیف، من رو دید و توی کمیته انضباطی بهم پیشنهاد گفتنِ واقعیت در قبال چند ماه تعلیق و سپس برگشت به کارو دادن اما نهایتا نتیجه اخراج کامل بود.

دندان های جلو را روی هم فشار میدادم، حرص می خوردم
گفتم؛ برنامت چیه؟
با دستی که آزاد بود روسریش را جلو و موهایش را زیر آن جمع و جور کرد و با نیش خندی گفت؛ زنگ بزنم برام پایپ بیارن.
بچه را که بغلش بود بالاتر کشید و گفت؛ خدا نگهدار و رفت.

فایل صوتی؛ این داستان
گوینده؛ منصور شیخی

منصور شیخی

همچنین ببینید

امتحانات نهایی به وقت التهاب . . !

امتحانات نهایی به وقت التهاب . . !

امتحانات نهایی به وقت التهاب . . ! حیدر بایزیدی؛ فرهنگی شاغل در آموزش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *