وقتی فساد دیگر یک استثنا نیست؛ از ناپدید شدن پول تا ناپدید شدن اعتماد
📍شاید تلخترین بخش ماجرا این نباشد که میلیاردها تومان یا دلار از میان میرود؛ تلختر آن است که جامعه به جایی برسد که دیگر از شنیدن خبر فساد، اختلاس، تخلف مالی و ناپدید شدن منابع مالی شگفتزده نشود. در چنین وضعیتی، مسئله تنها پول گمشده نیست؛ آنچه آرامآرام گم میشود، معنای مسئولیت، پاسخگویی و اعتماد است. دزدی اگر در کوچه یا خیابان اتفاق بیفتد، دزدی نامیده میشود و شخص مجرم باید تاوان جرمی که کرده است بدهد؛ اما وقتی در اتاقهای رسمی و پشت میزهای قدرت رخ دهد، گاه در میان انبوهی از واژههای اداری، حقوقی و مالی چنان استتار میشود که حتی حقیقت نیز برای اثبات خود باید از هزارتوی واژهها عبور کند.
📍از رأس تا قاعده، هنگامی که منابع عمومی یا داراییهای یک نهاد به شکلی مشکوک ناپدید میشوند و جامعه پاسخ روشنی دریافت نمیکند، پرسش اساسی دیگر این نیست که چه کسی برد؟؛ پرسش عمیقتر این است که چه ساختاری اجازه داد چنین چیزی ممکن شود؟ اگر هزاران میلیارد تومان از منابع مالی میتواند در درون یک مجموعه ناپدید شود و پس از آن، پرسشگری به جای آنکه حق طبیعی جامعه باشد، به امری پرهزینه تبدیل شود، آنگاه مسئله از فساد چند فرد فراتر رفته و به بحران سازوکارهای نظارت و پاسخگویی رسیده است.
📍فساد زمانی به خطرناکترین شکل خود میرسد که دیگر نیازمند پنهان شدن نباشد؛ زمانی که آنقدر تکرار شود که جامعه به آن عادت کند. در آن لحظه، فساد از یک “جرم” به یک “فرهنگ سکوت” تبدیل میشود؛ سکوتی که در آن، متهم معلوم نیست، مسئولیت مشخص نیست، پاسخ روشن نیست و در نهایت، پروندهها در میان اعداد و اصطلاحات گم میشوند. میلیاردها دلار ممکن است در قالبهای مختلف مالی و تجاری تریدر یا تراستی، از دسترس خارج شود و بعدها از مفقودی یا گمشدگی سخن گفته شود؛ اما هیچ واژهای نمیتواند واقعیتی را که بر سفره مردم، قدرت خرید آنان و آینده فرزندانشان سایه انداخته، ناپدید کند.
📍تراژدی بزرگتر اما در جایی دیگر اتفاق میافتد؛ در زندگی مردمی که هر روز صبح با قیمت تازهای از کالاها، ارز و طلا روبهرو میشوند. مردمی که برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی، ناچارند از خواستههای خود بگذرند، در حالی که اعداد نجومی در جایی دور از دسترس آنان جابهجا میشود. شکاف میان این دو جهان، تنها شکاف اقتصادی نیست؛ شکافی اخلاقی و فلسفی است: چگونه ممکن است جامعهای در یک سوی خود برای تأمین نیازهای ابتدایی زندگی درمانده باشد و در سوی دیگر، منابعی با ارقام نجومی بیپاسخ ناپدید شوند؟
📍شاید جامعه بیش از آنکه از گرانی دلار و طلا خسته شده باشد، از بیپناهی در برابر آینده خسته است. مردم به امید یک روزنه نشستهاند؛ روزنهای که از دل آن بتوان دوباره به قانون، مسئولیت، شفافیت و آینده اعتماد کرد. زیرا جامعه تنها با فقیر شدن پول خود فرو نمیریزد؛ جامعه زمانی فقیر میشود که اعتمادش را از دست بدهد.
و اگر روزی رسید که مردم دیگر از شنیدن خبر فساد تعجب نکردند، باید بیش از خود فساد از آن روز ترسید؛ زیرا آن روز شاید آغاز مرحلهای باشد که در آن، نه فقط سرمایههای مالی، بلکه حساسیت اخلاقی جامعه نیز به سرقت رفته است . . !